فروش کارتن خالی اسباب کشی تعمیرات موبایل سیستم های حفاظتی امنیتی تبلیغات اینستاگرام فروش جوجه شترمرغ مصالح ساختمانی ثبت شرکت در کرج قالب وردپرس لیپوماتیک خرید بک لینک چاپخانه آنلاین کیاچاپ ترجمه آنلاین درگاه پرداخت واسط
بستن تبلیغات [X]
وبلاگ خبری انجمن نویسندگان مراغه
وبلاگ خبری انجمن نویسندگان مراغه

1- بیان مطلبی تحت عنوان اصول و مفاهیم روزنامه نگاری توسط : خسروداد . «4 »

2- بیان مطلبی درباره ی رمان کوری نوشته ی ژوزه ساراماکو توسط آقای حسن نژاد .
3 - خوانش مطلبی تحت عنوان : کور سالار نوشته ی آقای قاسمی . درهمین وبلاگ بخوانید



برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 135 ،




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 119 ،

بدین وسیله به اطلاع اعضای محترم انجمن می رساند : ازتاریخ بیستم خردادماه 94 تا اطلاع بعدی شروع جلسات عمومی انجمن از ساعت پنج بعد از ظهر به پنج و نیم تغییر یافت .

ازکلیه ی اعضای محترم درخواست می شود : به موقع درجلسات حضور یابند .




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 117 ،
طی یادداشتی تحت عنوان ( زادگاه خودرا دراوج قدرت فراموش نکنید ) درشماره ی 199 مورخه ی 28 مهر ماه 1388 هفته نامه ی وزین سیمای مراغه نوشتم « وقتی یکی ازهم شهریان ما به پست و مقامی می رسند ؛ از وی به عنوان فرزند برومند شهرمان یاد می کنیم و از این که وی با احراز شایستگی و صلاحیت ، درموقعیتی قرار گرفته است که می تواند ضمن خدمت به هم میهنان خود ، برای زادگاهش نیز مثمر ثمر و منشأ اثر باشد ؛ ابراز خوشحالی می کنیم و به مساعدت های وی در انواع زمینه ها دل می بندیم .
در ادوار گذشته شماری از شهروندان مراغه ای به مقامات عالیه ی کشوری نایل شده اند و در رده های مختلف اداری واجتماعی ، مسئو لیت های مهمی را به عهده گرفته اند ؛ اما با کمال تأسف باید گفت که در بین آنان کم تر کسی دیده شده است که با احساس تعلق به زادگاه خود و آب و خاکی که در آن پرورش یافته است گوشه ی چشمی
نشان دهد و گامی هرچند کوتاه درجهت رفع مشکلاتش بردارد . گرچه انتظار خاصه خرجی و تبعیض درارایه ی خدمات ، تقسیم اعتبارات و اختصاص طرح ها و امتیازات از چنین فردی مغایر با موازین شرعی و معیارهای قانونی و اخلاقی است و نباید توقع داشته باشیم این قبیل افراد با زیر پا نهادن ارزش ها و عبور از مرزهای قانون ، بخشی ازمنابع و سرمایه های عمومی را به نفع زادگاه خود مصادره کنند و ازاین طریق ، موجب تضییع حقوق دیگران شوند ؛ اما این توقع که افراد موردبحث بارسیدن به پست و مقام و تکیه بر اریکه ی قدرت ، خاطرات چندین سال زندگی در کنار هم شهریان خودرا به فراموشی نسپارند و در هنگامه ی سختی ها و تنگناها مساعدت های خودرا صد البته درچهار چوب قانون و رعایت عدل و انصاف از شهر و دیار خود دریغ نورزند ، توقع بی جایی نیست و مردم حق دارند درصورت مشاهده ی هر گونه بی اعتنایی و بی مهری از ناحیه ی ایشان ، نسبت به موارد فوق ، از آنان به عنوان هم شهریان بی تعصب و بی بو و خاصیت گله مند باشند . . .»
برخی ازاین مقامات با وجود همه ی بی خدمتی ها و بی مهری ها نسبت به زادگاه شان ، درمدتی که مصدر امور وعهده دار مسئولیت های مهم و کلیدی بوده اند ؛ درهنگامه ی نیاز به هم شهریان خود ، زبان به تعریف و تمجید آنان می گشایند و با بیان این که دلشان همواره برای زادگاه شان می تپد ؛ خودرا مدیون و بده کار هم شهریان خود قلمداد می کنند . اینان بی آن که بتوانند اثری یا نشانه ای عینی وقابل لمس از خدمات ادعایی خود در دوره های مسئولیت شان ارایه دهند ؛ از طرح ها و پروژه هایی نام می برند که به زعم خود دراثر مجاهدت های ایشان به مراغه اختصاص یافته اند ؛ لیکن به علت نا توانی و عدم پی گیری مسئولان بعدی ابتر مانده ومنتج به نتیجه ی قطعی نشده اند !!
این عده می کوشند با فرا فکنی و شکستن همه ی کاسه کوزه ها برسراین یا آن مسئول ، بی خدمتی ها و بی مهری های خودرا درحق زا د گاه شان توجیه کنند و به اصرار تمام به مردم بقبولانند که بی خدمتی ایشان شایعه ای بیش نبوده و رقیبان وبد خواهان می کوشند با توسل به این شیوه ها و شگردها اعتبار وی را خدشه دارکنند وبرای رسیدن به اهداف شخصی و گروهی خود ازنتیجه ی زحمات وتلاش های ایشان ، به عنوان نردبان ترقی سوُ استفاده نمایند !
به این دوستان باید گفت : کافیست به جای این همه حرف وحدیث درباره ی خدمات وطرح های ریز ودرشت ادعایی خود دردوره های مختلف مدیریت ومسئولیت تان ومتهم کردن این وآن به شایعه سازی ، شایعه پراکنی وبد اخلاقی ، یک نمونه ، آری فقط یک نمونه از این طرح ها را که دراثر تلاش های شما دردوره های مورد اشاره به تصویب رسیده ومورد بهره برداری قرارگرفته است ؛ به مردم نشان دهید تا مردم دست شما را ببوسند و به شما دست مریزاد بگویند . به قول معروف « مشک آن است که خود ببوید ، نه آن که عطاربگوید .»




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 117 ،
انجمن نویسندگان مراغه ازبین علاقمندان به هنر نویسندگی عضو می پذیرد

داوطلبان عضویت درانجمن برای نام نویسی می توانند بادردست داشتن اصل وتصویرکارت ملی ودوقطعه عکس پرسنلی درساعت پنج ونیم بعدازظهرچهارشنبه ی هرهفته به سالن برگزاری جلسات انجمن واقع دراداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی مراغه (روبه روی ترمینال) مراجعه فرمایند.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 121 ،

بدین وسیله به اطلاع اعضای محترم انجمن نویسندگان مراغه و سایر داوطلبان و علاقه مندان ، می رساند : کارگاه آموزشی «نقد ادبی » باحضورآقای دکتر رنجبر «استاد کرسی ادبیات دانشگاه سراسری تبریز» دردو جمعه ی متوالی ، هرجمعه سه جلسه ی یک و نیم ساعته (ازساعت 8 تا ساعت

5 /13 ) برگزار خواهد شد .

هرینه ی این کارگاه برای اعضای انجمن مبلغ (25000 تومان و سایر داوطلبان 35000 تومان ) است

علاقه مندان شرکت در کارگاه می توانند درساعات اداری برای نام نویسی به اداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی مراغه به آدرس : رو به روی ترمینال تبریز مراجعه فرمایند .

درضمن تاریخ تشکیل کارگاه درهنگام نام نویسی به شرکت کنندگان اعلام خواهد شد .




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 114 ،

شماری از اعضای انجمن نویسندگان مراغه روز چهارشنبه مورخه ی (14 /5 /94 ) با حضور درمنزل استاد عباسی متخلص به (باریشماز) شاعر و نویسنده ی شهیر مراغی ، از رهنمود های ایشان درباره ی درست نویسی و خوانش صحیح اشعار و متون ترکی آذری بهره مند شدند .

دراین دیدار هم چنین ، اعضای انجمن ، پرسش هایی را درباره ی تکنیک ها ی تسلط به زبان ترکی آذری مطرح و پاسخ های لازم را ازاستاد دریافت نمودند.





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 131 ،
امیرآردفروش
می روم بالکون سیگاری بکشم، نسرین اجازه نمی دهد داخل خانه سیگار کشید می گوید: )) بوی گند همه جارو
می گیره (( این یک ماه را هم که آمدیم خانه جدیدمان بیش تر از قبل پیله می کند. بالکون هم بخواهم سیگار
بکشم باید در را کیپ ببندم. فلاکس را برمی دارم و می روم بالکون و یک فنجان خالی می کنم و می نشینم روی
چهارپایه فلزی زنگ زده ی مندرسی که از مستاجر قبلی به یادگار مانده است. از وقتی اینجا آمدیم دلم بیش تر از
پیش گرفته است، طبقات مثل قوطی کبریت هایی که بخواهی روی هم بچینی سوار یک دیگر شده اند، اما، نسرین
اینجا را از خانه قبلی بیشتر دوست دارد، می گوید: )) تو تنهایی را نمی فهمی! آنجا تنها بودیم اما اینجا بین جمع
هستیم، بین آدم ها(( ، ولی من هیچ وقت دلم نخواسته و نمی خواهد توی جمع آدم ها باشم.
نسرین آهنگی از اَندی، play می کند، با عجله قبل از خواننده دو سطری از آهنگ را در ریتم موزیک با
صدایی می خواند که از در بسته بالکون تعدی می کند و می رسد به من. داخل می روم کتاب را بیاورم، در را باز
می کنم. نسرین بدون اینکه روی سخنش با من باشد می گوید:
- ببند اون درو الان بوی گند می پیچه توی خونه
برخلاف نسرین و شاید برخلاف خیلی از آدم های همین مجتمع، بوی گند سیگار را دوست دارم، از بچگی
دوست داشتم، از همان وقت که بوی ناک سیگارهای پدرم را می شد از چهارگوشه خانه شنفت. "چاه به چاه"
براهنی را باز می کنم و از جایی که ماندم ادامه می دهم:
پدرم طوری حرف زد که انگار می خواست با همان لحن نا مفهوم جواب درستی به افسر داده باشد:
)) میرزا...میرزا...طپانچه...طپانچه هارا برد((
افسر فریاد زد: )) آره، ممه را لولو برد! این هم که خرفت شده! ما دنبال یک طپانچه می گردیم، این آدرس ))طپانچه ها(( را می دهد((
لبخند سردی روی لب هایم می نشیند، نسرین از داخل اتاق صدا می زند:
- پیمان....پیمان...
جواب می دهم:
~ 2 ~
- بله...چی می گی؟؟
- زیر اون گازو خاموش کن...الان سر می ره!
ادامه می دهم:
و بعد افسر رو کرد به همه و گفت: )) بیایید بیرون! همه تان! فقط پیر مرد و پیرزن بمانند توی کلبه((
نسرین با صدایی که از انتهای گلویش بیرون می آید، می گوید:
- خاموشش کردی؟
می روم داخل، اجاق را خاموش می کنم و برمی گردم توی بالکون و نگاهم را می دوزم به زنی با تاب عسلی
رنگ و موهای مشکی که از آپارتمان روبه رویی در طبقه پنجم با زنی در بالکون طبقه ششم آپارتمان بغلی حرف
می زند، شاید درباره ی شام امشب، شاید هم درباره کلاس یوگا یا زومبا حرف می زنند. به تیپ و قیافه هیچکدام
نمی آید که درباره سفره علی اصغر حرف بزنند. رنگ بازوهایش از هر رنگ حاضر در صحنه بالکون طبقه پنجم
روشن تر است. بیش تر زندگی کرده باشد، از سی سال زیادتر نمی شود شاید هم سی ویک، سی ودو؟ نه، همان
سی. فکر می کنم با همچین فرشته ای خوابیدن چه حالی می دهد. پویا، همکار سابقم، می گفت: )) زن باید
خوشگل باشد، نجابت پیشکشش(( اما فکر می کنم...! بماند. همان خوشگل باشد خوب است، شاید مهم این باشد
وقتی که از در وارد شدی با یک عروسک رعنای تو دلبرویی چشم تو چشم بشوی تا اینکه با یک بدقیافه متعین
نجیب، رو در رو بشوی. نمی دانم شاید هم لذت دومی از اولی بیشتر باشد، شاید دومی برای بچه ات وقت بیشتری
بگذارد، خودت را بیشتر از خودت درک کند و به قول "آذریان" مدیرعامل شرکت، زن زندگی باشد و بساز...
اما...اما چی؟ فکر می کنم کدام را می پسندم؟ اما. من که دیگر حق انتخاب ندارم، انتخاب من نسرین بوده و تمام،
انتخاب من؟ اگر فرصت انتخاب داشته باشم؟ اولی؟ دومی؟ بماند. زن طبقه پنجم داخل می رود اما زن طبقه
ششم هنوز توی بالکن ایستاده و روفرشی را می تکاند، چایی را سر می کشم و کتاب را با صدای بلند می خوانم:
و بعد می گویند: )) لطف کن، مثل یک برادر باهات حرف می زنم، بیا مثل یک دوست برای یک دوست اعتراف کن! فردا آزاد می شوی ((
بالکون روبه رویی را نگاه می کنم، باد کولر به پرده توری سفید رنگ شکمی می دهد و از خانه بیرون می راند.
نسرین درِ بالکون را باز می کند و با سه لباس مجلسی در دست می آید توی بالکون:
- کدوم خوشگل تره؟
~ 3 ~
- کجا می خوای بری؟
شانه ی لباس هارا می گیرد جلوی سینه هایش و گردنش را خم می کند جلو و خودش را ورنداز می کند. سرش
را بالا می آورد:
- کاری نداشته باش _ کدوم و خوشگل تره؟
فکر می کنم هیچکدام را دوست ندارم، همه شان سر و ته یک کرباس اند تنها فرقشان رنگ شان است که با
هرکدام به رنگ همان در می آیی، می گویم:
- هرسه تاشون خوشگله
داخل می رود و در را می بندد. بالکون روبه رویی را نگاه می کنم، باد کولر تصمیم گرفته پرده را داخل خانه
راه ندهد. کتاب را ادامه می دهم و یک فنجان دیگر خالی می کنم. یواش یواش صدای بچه های واحدها از حیاط
به گوش می رسد. می خواهم به ساندویچی زنگ بزنم که غذایی بیاورد، از صبح چیزی نخوردم، چایی را که
می نوشم شکمم قارو قور می کند. نسرین عادت دارد همیشه تا ده دوازده می خوابد امروز هم که یک و نیم بیدار
شده. ادامه را بلندتر می خوانم:
دست دختر هفت هشت ساله ای روی بازویم بود، برگشتم به طرفش، هنوز نگهبان ها متوجه دختر نشده بودند. گفت:
)) من می دانم. خاله طپانچه را انداخته تو چاه مستراح. من دیدم به چشم خودم دیدم((
چند سطری می خوانم و سرم را بلند می کنم و به بالکون طبقه پنجم آپارتمان روبه رویی نگاه می کنم.
دو ماهی می شود که از کار بی کار شده ام، بخاطر مشکلات مالی شرکت. البته خیلی پیش تر از این ها باید
اخراج می شدیم اما تا همین دو ماه پیش دوام آوردیم. چایی را می نوشم و کتاب را ادامه می دهم، نسرین در
بالکون را باز می کند و می گوید:
- شام منتظر من نمون
- نمی خوای بگی کجا می ری؟
- تولد – تولد داداش الینا...
~ 4 ~
چیزی نمی گویم. در را می بندد و می رود. نگاهی به بالکون روبه رویی می اندازم،خبری از تاب پوش عسلی
رنگ نیست. مسعود مستاجر واحد بغلی مان که پسر صمیمی ترین دوست پدرمم به حساب می آید می گوید:
)) تنها است (( ، شوهرش سه سال پیش تو یک تصادف فجیعی عمرش را داده بود به من، به گفته مسعود!
می گوید گاهی وقت ها می آید بالکون و سیگاری می کشد. پدرم می گفت: )) زن حتی حق نداره دست به پاکت
سیگار بزند چه برسه خود سیگار...(( از نیم ساعت پیش زن طبقه ششم دوبار آمده توی بالکون اما خبری از
عسلی پوش نیست، تصمیم گرفتم این بار که آمد توی بالکون برایش دست تکان بدهم، نسرین همیشه می گوید:
)) تو من و درک نمی کنی، نه من، تو هیچ زنی رو تو این دنیا درک نمی کنی، یعنی نمی تونی که درک کنی((
درک نمی کنم که چی؟ اگر دلم نمی خواهد مانتوی تنگی بپوشد که نوک سینه هایش از آن زیر بزند بیرون
درکش نمی کنم؟ یا اگر نمی خواهم با هر مردی که نمی شناسم و نمی شناسد ماچ و مورچ کند درکش نمی کنم؟
برعکس، این اونه که من را درک نمی کند! بوی سیگار مگر بوی گند است؟ تقریبا همه واحد ها چراغ هایشان
روشن شده است اما واحد عسلی پوش هنوز چراغ هایش خاموش است. نسرین از اتاق خواب صدا می زند:
- پیمان...پیمان
- بله
- بیا یه لحضه
- چیکار داری؟
- بیا...
داخل که می روم، نسرین مثل یک فرشته یک هو می پرد جلوی پام.
- چطوره؟
نگاه می کنم. عسلی پوش خوشگل است یا نسرین؟ نسرین چرخی می زند و می گوید:
- خوشگل شدم؟
- خیلی...
~ 5 ~
این بار دوست دارم تا می توانم نگاهش کنم، فکر می کنم الان ها است که تمام بشود، نزدیک تر می روم و از
سر شانه هایش می گیرم و می گویم:
- کاش رژلب نمی زدی
- چطور؟
- یه دل سیر لبات و می بوسیدم
- بخوای پاک می کنم
- نه! نمی خوام آرایشت خراب بشه
از اتاق خارج می شوم، نسرین می گوید:
- زیر شیرجوش رو روشن کن الان سرده سرده...
بالکون که می روم، توی بالکون آپارتمان روبه رویی عسلی پوش روی بالکون ایستاده و با گوشی حرف می زند، با
دست راستش گوشی را توی گوشش گرفته و با دست چپ با بند تابش ور می رود. زل می زنم به نیم تنه اش که
از توی بالکون پیدا است، نگاهش می چرخد، همدیگر را می بینیم، انگار که پیش تر از این ها هم دیده است،
تعجبی نمی کند. گوشی را که پایین می آورد. سری برایش تکان می دهم، موهای مشکی اش را از روی صورتش
کنار می زند و سری تکان می دهد و می رود داخل، سیگاری روشن می کنم، ادامه کتاب را می خوانم:
دخترک رو کرد به من: )) این جاست حمید آقا، همین جاست((
سر چاه را برداشتند و اول سیم انداختند و چرخاندند و بعد دوباره خم شدند و با سینه و شکم های چسبیده به اطراف چاه، دست ها را تا سر
بازو در چاه فرو بردند. آخر سر، با ناامیدی، از همان بالای چاه یکدیگر را نگاه کردند. بلند شدند. افسر با غیظ دختر را نگاه کرد.
دخترک با همان آرامش، و همان حالت ترس و معصومیت گفت:
)) حمید آقا، من این چاه را نگفتم که. چاه بالاتر را گفتم.((
افسر دست آلوده به کثافتش را بلند کرد که بزند تو گوش دخترک. دخترک جا خالی داد و تکه های کثافت از بازوی افسر بیرون پرید و بالا
سر دیگران در هوا پخش شد. دخترک پا به فرار گذاشت. افسر دنبال دخترک دوید. دختر ایستاد و سرش را بین شانه هایش دزدید. افسر
کتکش نزد. فقط دستش را انداخت پشت یخه لباس دخترک و گفت:
))... کوچولو چاه بالایی کجاست؟((
~ 6 ~
دخترک با ترس و وحشت گفت: )) آن یکی، اگر دنبال من بیایید، نشانتان می دهم.((
افسر گفت: )) راه بیفت! ((
دخترک راه افتاد، و افسر جلوتر، افسر دیگر پشت سرش، نگهبان ها و من پشت سر آن ها، و مردم در پشت سر ما به راه افتادیم. از چند کلبه
مندرس و زهوار درفته رد شدیم و زیر آسیاب، کنار مستراح، دخترک ایستاد و پایش را به زمین کوبید:
)) این جاست حمید آقا، این جاست.((
سر چاه را برداشتند و سیم انداختند و نیم ساعتی چرخاندند و بعد روی شکم و سینه افتادند. دست هارا تا بالای بازوها در چاه فروبردند.
ولی نتیجه ای نگرفتند. بلند شدند. افسر دورو برش را نگاه کرد.
نسرین با صدای بلند می گوید:
- من رفتم...
نسرین که می رود می خواهم بروم پایین و آیفون طبقه پنجم واحد چپ را بزنم و بگویم، می خواهم امشب را با
هم باشیم، می شود؟ خنده دار است. اما به همین سادگی شاید هم به همین پُر رویی می خواهم حرفم را بزنم.
نسرین آیفون را می زند و می گوید:
- فورا زیر شیرجوش رو خاموش کن الان سر می ره
آشپزخانه که می روم، شیر سر رفته و خودش شعله زیر شیرجوش را خاموش کرده است.
چراغ بالکون را روشن می کنم و کف بالکون می نشینم تا کتاب را ادامه بدهم، نسرین اس م اس می زند: )) شب
شاید موندم خونه الینا...(( بلند می شوم و روی چهارپایه می نشینم. چراغ را روشن می کند و می آید توی بالکون و
سیگاری روشن می کند. سیگاری آتش می زنم و دستی برایش تکان می دهم، سیگار را لبه دیواره بالکون می گذارد
و می رود داخل، از جایی که ماندم ادامه می دهم:
دخترک را ندید، دخترک فرار کرده، بالای تپه ی کوچک پشت کلبه ها ایستاده بود. افسر گفت: )) بگیرید! دختره را بگیرید! (( و خواست از
بالای چاه بپرد آن ور و برود دنبال دخترک، که پایش سر خورد و از آن بالا افتاد توی چاه. تا چند ثانیه همه فکر کردند که افسر در چاه غرق
شد. چاه او را تا شانه هایش بلعید. فقط ستاره های افسر از توی کثافت برق می زد و سرش بیرون بود. افسر، همین که احساس کرد زیر پایش
محکم است، گفت: )) نترسید! چاه گود نیست! پاهایم روی زمین است! بگذارید با پاهایم دنبال طپانچه بگردم! ((
~ 7 ~
معلوم بود که پاهایش را، این ور و آن ور می کشد. ما همه دور چاه ایستاده بودیم. بعضی از دهاتی ها می خندیدند، و بعضی هاشان با تعجب،
صورت نیمه متوحش و نیمه کنجکاو افسر را، که تمام تمرکز فکرش متوجه پاهایش بود، نگاه می کردند. افسر دیگر، که روی هم آدم کم رویی به
نظر می آمد، وحشت زده، همکارش را در میان استخر کوچک کثافت نگاه می کرد.
افسر از توی چاه گفت: )) مثل اینکه چیزی این تو است. سیم را بدهید به من! ((
سیم را به افسر دادند، و او یک دستش را با سیم توی کثافت فرو برد و مدتی تقلا کرد و بعد سیم را بالا و پایین و چپ و راست برد و آخر سر،
سیم را بلند کرد و به یکی از نگهبان ها گفت:
)) سیم را بگیر و آرام بکش بالا ! احتیاط کن. مثل اینکه چیزی سر قلاب گیر کرده ! ((
چیزی که از داخل کثافت بالا آمد و در برابر چشم های کنجکاو و متعجب اجتماع دور چاه ایستاد، واقعا یک طپانچه بود.
بر می گردد روی بالکون، شنلی صورتی رنگ انداخته روی شانه های نمیه لختش، سیگارش را دود می کند،
احساس می کنم زیر چشمی من را هم می پاید. گوشی ام زنگ می خورد:
- بله؟
- سلام- چطوری؟ کجایی؟
فریبرز، دوست دوران بچگی ام است، هر وقت دلم بگیرد برایش زنگ می زنم، اما این بار اون زنگ زده.
- سلام- خونه- چطور؟
- با بچه ها می خواستیم برا شام بزنیم بیرون
- حوصله ندارم
- بعد شام؟
نگاهی به شنل صورتی می کنم و می گویم:
- فکر نکنم
- خواستی تا یازده بگو
- کاری نداری؟
~ 8 ~
- خداحافظ
گوشی را قطع می کنم و سیگار دیگری روشن می کنم، این بار سیگار را بهانه کرده ام که توی بالکون بایستم شاید
شنل صورتی هم سیگار را بهانه کرده است. سیگار که تمام می شود می ر ود داخل. داخل خانه تاریک است، چراغ
هارا روشن می کنم و برمی گردم بالکون و "چاه به چاه" را از آن جایی که مانده است ادامه بدهم:
در کمیته تابوت نداشتند. جسد را روی نردبانی گذاشتند و از سلول بیرون بردند. می دانستم که از پشت درهای سلول های دیگر همه
می خواهند جسد دراز کشیده در نردبان را ببینند. ولی دریچه ها همه انداخته شده بود. قُمری خوش صدائی که هر روز پس از سپیده دم و
پیش از طلوع آفتاب از پشت دیوار سلول می خواند، و دکتر مشتری دائمی صدایش بود، آن روز هم خواند. و پس از چند دقیقه، آفتاب، به قدر
چهار انگشت، بر شیشه بالای دیوار سلول تابید. به جای خالی دکتر خیره شدم و به سایه هایی فکر کردم که پدرم از پشت شیشه ی کلبه، در
جنگل های گیلان دیده بود.
چاه به چاه تمام شد. اما، چاه به چاه آدم های این مجتمع، این شهر،این کشور،این دنیا که تمام شدنی نیست!
فکر می کنم مگر چاه های نسرین تمام شدنی است! چاه هایی عمیق تر از چاه های "چاه به چاه" چاه هایی که حتی
پر شدنی نیست! چاه هایی که گه شان لبریز کرده است.
دوباره بر می گردد روی بالکون، این بار مستقیم به اینجا نگاه می کند. لباسی می پوشم و برمی گردم روی بالکون،
می خواهم بروم پایین و آیفون آپارتمانش را بزنم و اگر اجازه داد بروم بالا، نگاه می کند. نگاه می کنم. سیگاری
روشن می کنم، اگر نسرین اینجا بود می گفت: )) ببند اون درو بوی گند همه جارو گرفت (( خم می شوم در را
می بندم، قطره های عرق را از پیشانی ام پاک می کنم. هنوز نگاه می کند، ته سیگار را فشار می دهم روی دیواره
بالکون و می روم داخل، چراغ بالکونش را خاموش می کند. اما هنوز چراغ بالکون مان روشن است، چراغ های
داخل را خاموش می کنم و از خانه خارج می شوم و در را می بندم. پله ها را که پایین می آیم یادم می افتد پاکت
سیگار را جا گذاشته ام، برمی گردم، پشت در که می رسم یادم می افتد کلید را هم کنار پاکت گذاشته ام. نفس
عمیقی می کشم و پله ها را پایین می روم.
پایان




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 120 ،
کور سالار
سالار مردی بود از اهالی اطراف بناب و یک چشمش تقرییاً نابینا بود با این همه مردی جسور و بی باک بود و همیشه چندین نفر از افراد نترس منطقه را به همراه داشت که همه ی آنها اسب و تفنگی داشتند و سالار تقریباً فرمانده آنها بود. مردم عادی به او کور سالار می گفتند در زمان خانخانی در ایران او به کمک افراد مسلحش توانست بناب را به تصرف خود درآورده و حاکم شهر شود. او در دارالحکومه مستقر و شروع به فرمانروایی کرد. همه ی مردم به دارالحکومه می آمدند و با او دیدار می کردند و با خود هدایایی نیز می آوردند و قرار بر این بود در موقع ورود به اتاق بگویند سلام یا سالار و بعد به حکومت رسیدن او را تبریک بگویند. همه مردم به دیدار او رفتند به غیر از یک نفر بنام آلماس خان که از دوستان قدیمی او بود آلماس اصلاً اعتنایی به دم و دستگاه سالار نمی کرد. سالار چند نفر از افراد خود را فرستاد تا او را با احترام پیش او بیاورند. وقتی آلماس خان وارد شد، گفت: سلام کور سالار. فوری آدمهای سالار گفتند: بگو یا سالار. آلماس گفت: منیم دوسدوم کور سالار/ آتجا گؤلر چوخ آغلار// بیرده دئسم کور سالار / کس باشیمی کور سالار. بعدآلماس خان و سالار شروع به صحبت کردند و در میان صحبت سالار به آلماس خان گفت: چرا به ما سر نمی زنی بیا یکی از کارها را بر عهده بگیر. آلماس خان گفت: (من آتی باش آپارانی لان یوخام/ ائششکی باتانی لان چوخام). سالار روز به روز مواضع خود را مستحکم تر و نیروهایش را بیشتر کرد. ولی با قدرتمندتر شدن حکومت مرکزی نیروهایی دولتی به او حمله کردند و او بعد از مقاومت زیاد شکست خورد و شبانه با لباس مبدل (زنانه) از دارلحکومه فرار کرد و آلماس خان که در بیرون شهر منتظر او بود سالار را از مهلکه نجات داد و در محلی او را به طور پنهانی نگه داشت تا سر و صداها خوابید (هرزادیین تزه سی دوسدون کؤهنه سی) از آن موقع سخن آلماس خان (بیرده دئسم کور سالار کس باشیمی کور سالار) در زبان مردم مثل شده است.
این بود تحفه ی درویش
ایوب عبداله قاسمی


برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 130 ،

به اطلاع اعضای محترم انجمن و سایر داوطلبانی که برای شرکت در کارگاه آموزشی نقد ادبی نام نویسی نموده اند می رساند : این کارگاه روزجمعه مورخه ی (30 /5 94 ) ازساعت 8 الی30: 13 برگزار خواهد شد . حضور به موقع شما فرهیختگان عزیز دراین کارگاه ضروری است . درضمن داوطلبانی که تاکنون جهت شرکت درکارگاه نام نویسی نکرده اند ، می توانند تاروز پنج شنبه مورخه ی ( 29 /5 /94 ) درساعات اداری به بخش امور فرهنگی و مطبوعات اداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی مراغه به آدرس : رو به روی ترمینال تبریز مراجعه فرمایند . هم چنین از آن عده ازاعضای انجمن که تاکنون هزینه ی کارگاه راپرداخت نکرده اند درخواست می شود حداکثر تاروز چهارشنبه ی 28 / 5 /94 نسبت به پرداخت آن اقدام فرمایند . یادآوری می شود که درصورت عدم حضور هریک ازداوطبان در کارگاه هزینه ی پرداختی به هیچ عنوان به آنان مسترد نخواهد شد .





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 135 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 2983
  • بازدید امروز :6
  • بازدید دیروز : 0
  • بازدید این هفته : 32
  • بازدید این ماه : 43
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه